چهارشنبه ،۹ فروردین ۱۳۹۶
دوشنبه / ۱۵ آذر ۱۳۹۵ / ۱۹:۰۱
سرویس : اجتماعی
کد خبر : ۱۴۸۶۶۷
گزارشگر : ۵۴
آفتاب یزد؛

گزارش خبرنگار اعزامی آفتاب یزد به مناطق محروم کرمان فراموش شدگان

(دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵) ۱۹:۰۱

این روزها بیش از هر زمان دیگری واژه‌های «فقر» و «محرومیت» برایم دردناک‌تر است آنقدر دردناک که با هر بار زمزمه‌شان ذهنم پر می‌شود از زنان و مردان و کودکانی که پوست و گوشتشان با این دو واژه آنچنان گره خورده که گویی تمام سهمشان از زندگی فقر است و فقر است و فقر.

آفتاب یزد- : راست می‌گویند شنیدن کی بود مانند دیدن! شنیدن یا خواندن واژه فقر و محرومیت کجا و دیدن مردمی که در فقر و محرومیت غوطه‌ورند کجا! دیدن فقر و محرومیت مردم کجا و با پوست و گوشت درک کردن فقر و محرومیت کجا! پیشتر تصورم از شدت فقر و محرومیت به حاشیه‌های تهران و کوره‌پزخانه‌ها ختم می‌شد؛ مردمی که اگرچه با فقر و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند اما چسبیدن بیخ ریش پایتخت برایشان منافعی دارد؛ منافعی هرچند ناچیز، اما حتی تصور همین امکانات اندک هم برای عده‌ای محال است و محال است و محال... شاید باید برای فقر و محرومیت هم شکاف طبقاتی قائل شد؛ شکافی به بزرگی تفاوت شمال تهران و جنوب آن؛ شکاف بین طبقه محروم و فقیر و طبقه‌ای که هیچ نام دیگری نمی‌توان روی آن نهاد جز فراموش‌شدگان؛ طبقه‌ای که رسیدن به طبقه محروم و فقیر برایشان رویاست؛ سهم کودکان این طبقه حتی بازی با اسباب‌بازی‌های شکسته و درب و داغان سایر کودکان نیست، سهم نوجوانانش پوشیدن لباس‌های دست چندم دیگران نیست، سهم جوانانش حتی به اندازه داشتن شناسنامه و درس خواندن نیست و... 
منظور از این طبقه مردم کشورهای فقیر آفریقا نیست. منظور ایرانیانی هستند که در گوشه گوشه کشورمان پراکنده‌اند و در برخی مناطق بیشتر و در مناطق کمترند، اما همه در یک چیز مشترک‌اند؛ فراموش شدن آنقدر که گویی اصلا وجود ندارند.
جنوب استان کرمان یکی از همان دیار طبقه فراموش‌‌شدگان است؛ مناطقی که حتی گاه روی نقشه هم سهمی از نام و نشان و آدرس ندارند. در توصیف شدت فقر و محرومیت این مناطق همین کافی است که بدانیم ضریب فقر در آنها 9 یعنی بالاترین ضریب است. البته ضریب 9 فقر و محرومیت تنها عایدی ساکنان جنوب کرمان نیست که برخی مناطق مرزی و مناطقی در استان‌هایی چون سیستان و بلوچستان هم چنین شرایطی را دارند، اما آنچه محرومیت و فقر مردم در جنوب کرمان را غمبارتر می‌کند کوتاه بودن دست خیران برای کمک به مردم این مناطق به دلیل عدم دسترسی و حتی اطلاع از وجود آنهاست. 
****
سفر به دیار فراموش‌شدگان
برای بازدید از محروم‌ترین مناطق کشور راهی استان کرمان می‌شویم. مقصد جنوبی‌ترین نقطه استان و در عین حال محروم‌ترین شهرستان آن است؛ قلعه‌گنج. 
در توصیف وضعیت فقر در این شهرستان همین قدر کافی است که بدانیم از میان جمعیت 75هزارنفری‌اش، 10 هزار و 500 نفر مددجوی کمیته امداد هستند و این تنها آمار خانواده‌های سالمند و بی‌سرپرستی است که شرایط پذیرش از سوی کمیته امداد را دارند حال آنکه خانواده‌ها‌ی بسیاری دراین شهرستان وجود دارند که با وجود شدت فقر بالا اما به دلیل داشتن سرپرست از هیچ حمایتی بهره‌مند نمی‌شوند. هرچند مستمری 50 تا 100 هزارتومانی کمیته امداد برای مددجویانش حتی کفاف یک هفته غذای ساده را نمی‌دهد اما همین مبلغ حکم ثروت دنیا را برای عده‌ای دارد.
نکته جالب توجه در خصوص قلعه گنج با آن وسعت محرومیت و فقر، خوش‌بینی عده‌ای از مسئولان برای تبدیل شدن این شهرستان به یک تا دهمین منطقه پیشرفته کشور تا 10سال آینده است و همین مسئله موجب شده این منطقه به عنوان پایلوت اقتصاد مقاومتی درسطح 
کشور مطرح شود. بنیاد مستضعفان نیز در همین راستا اولین هتل کپری گردشگری را در این منطقه احداث کرده است؛ هتلی که دیدنش هر بیننده‌ای را دچار تعجب پارادوکسیکال می‌کند که چگونه در منطقه‌ای که فقر اینگونه از در و دیوارش می‌بارد هتلی احداث شده که اجاره هر اتاقش شبی بالای 200 هزار تومان است!!! 
در میان بخش‌های مختلف شهرستان قلعه‌گنج، دهستان مارز(مرز بین سه استان کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان) محروم‌ترین منطقه است؛ ازمیان 650 خانوار ساکن مارز 150 خانوار مددجوی کمیته امدادند (40 درصد مددجویان زنان سرپرست خانوار) و مابقی در بهترین شرایط یا دامدارند یا «هیچ» در دنیا تنها عایدی شان است. هرچند وضعیت دامداران مارز و مابقی خانواده‌های محروم به معنای واقعی، چندان تفاوتی ندارد جز چند وعده غذای بیشتر درغیراین‌صورت شدت فقر در این منطقه اجازه ایجاد شکاف بین اهالی را نمی‌دهد.
آنچه منطقه مارز را به دلیل شدت محرومیت در مقایسه با سایر مناطق محروم متمایز می‌کند محرومیت حتی در دسترسی به جاده خاکی و جاده آسفالت آن هم در قرن 21 است. برای رفتن به این منطقه که به راستی دیار فراموش‌شدگان است راهی جز استفاده از خودروهای آفرود(Off- Road) نیست. مسیر 29 کیلومتری از جاده اصلی تا اولین روستا به دلیل شدت دشواری مسیر حدود نیم ساعت زمان می‌برد؛ اما مسیر ناهموار با وجود منظره‌ای که حاکی از مرگ طبیعت در نتیجه خشکسالی است گذر زمان را بیش از حد کند می‌کند. در طول مسیر قامت خمیده نخل‌ها شدت تشنگی زمین را فریاد می‌زند. تماشای رودخانه‌های خشک شده که هیچ ردی از آنها باقی نمانده، زمین‌ها‌ی خشک و برهوت و... گلویمان را خشک می‌کند. کوه‌های سیاه و سرسخت که مقابل‌مان قدعلم کرده‌اند طبیعت خشن را برایمان تصویر می‌کنند. هرچه سختی طبیعت بیشتر می‌شود سختی مسیر آزاردهنده‌تر جلوه می‌کند. هیچ جنبنده‌ای نه در آسمان و نه روی زمین دیده نمی‌شود. حتی از درختچه‌های کویری هم اثری نیست. گویی اینجا زمان از حرکت ایستاده! حال آنکه در انتهای این جاده صعب‌العبور و سخت، کودکان و زنان و مردانی در حال زندگی کردن‌‌اند؛ هرچند نام آنچه درانتهای جاده در جریان است صرفا نفسی است که در اوج فقر و فلاکت می‌آید و می‌رود.
***
بدبختیم، نداریم...
در میانه‌های راه به ناگاه 5 دختربچه قد و نیم‌قد جلو را‌همان سبز می‌شوند. خانم میانسالی که سفیدی چشمانش از شدت آفتاب‌سوختگی چهره‌اش فلش می‌زند با کودک غمزده درآغوش راه‌مان را سد می‌کند و با لهجه‌ای که بی شک محلی است چیزی می‌گوید و سمت چپش را نشان می‌دهد. چهره دخترکان درست مثل کسانی است که گویی همین حالا خبر فوت عزیزشان را شنیده باشند. حتی جواب سلاممان را نمی‌دهند. خانم بچه به بغل اما ته خنده زورکی به لب دارد و سری به علامت سلام تکان می‌دهد. سوز سرما در آن بیابان برهوت فک‌مان را به لرزه درمی‌آورد و این لرزش باوجود پوشیدن لباس‌های گرم در حالی است که جز یک دست لباس نازک چیزی بر تن 5 دخترک و خانم میانسال نیست. هرچه بیشتر به لباس‌هایشان نگاه می‌کنم بیشتر می‌لرزم و شرمساز می‌شوم از گفتن جمله «سردمه» با وجود آن همه لباس گرم برتنم.
به اصرار مادر بچه‌ها که به گمانم 50 ساله است و فاطمه نام دارد به سمت محل زندگی شان می‌رویم؛ جایی که حتی خودروهای مجهز هم از رفتن به آنجا ناتوان‌اند. هر 6 کودک حاضر در جمع فرزندان فاطمه‌اند. پسر در آغوشش را خدا بعد از 5 دختر به او داده که رنگ و روی زرد و خشکی صورتش احتمالا حکایت از ابتلایش به سوءتغذیه دارد. حتی تصورش هم برایم محال است که فاطمه تنها 30 سال دارد و بی‌سواد است. تفاوت سنی او با بزرگترین فرزندش تنها 13 سال است! می‌پرسم باز هم تصمیم به بچه دارشدن دارد یا نه که خوشبختانه با خنده می‌گوید 6تا بس است! 
از دور آثار دو، سه کپر نمایان می‌شود. با وجود به پا داشتن کتانی راه رفتن در میان آن همه سنگ ریز و درشت لیز خوردن و افتادن چندباره را به دنبال دارد اما گویی پاهای دختران فاطمه با آن دمپایی‌های پلاستیکی و سوراخ، فولاد آب‌دیده شده که به راحتی روی تیزی سنگ‌های سخت پا می‌گذارند و بی‌آنکه جیکشان درآید به راه خود ادامه می‌دهند. قاسم شوهر فاطمه هم از راه می‌رسد. او نیز مانند فاطمه میانسال به چشم می‌آید حال آنکه 35 سال بیشتر ندارد. کل روستایشان در 5-6 خانه کپری خلاصه می‌شود. یک کپر هم که دورتادورش خالی است و یک باد نسبتا تند کافی است تا بر بادش دهد حکم کلاس درس را دارد و تنها شباهتش به کلاس درس تخته سیاه آن است که با یک صندلی سرپا نگه داشته شده است! هرچند وضعیت اقتصادی خانواده اجازه درس خواندن در همان کپر را هم به دخترکان نمی‌دهد. 
***
مخروبه‌ای به نام خانه
چرخی در میان کپرها می‌زنم نه از دستشویی خبری است نه حمام و نه حتی آبی برای نوشیدن. گویی اصلا چیزی به نام آب در آن حوالی خلق نشده است. به گفته قاسم پشت کوه آب باریکه‌ای وجود دارد که کل احتیاجات و نیاز اهالی به آب از آن طریق تامین می‌شود. به کپر قاسم و فاطمه سر می‌زنم. اگر پیشتر نمی‌دانستم آنجا حکم خانه‌شان را دارد به گمانم پای به مخروبه یا زباله‌دانی گذاشته‌ام. به یاد ساکنان کوره‌پزخانه‌های اطراف تهران می‌افتم که روزی روزگاری به گمانم محروم‌تر از آنان در دنیا وجود نداشت حال آنکه بالای سرشان سقف آلونک اجاره‌ای بود و زیر پایشان موکت. اگر آنجا محروم‌ترین بود نام اینجا را چه می‌توان گذاشت!
در میان کپرها دو، سه اتاق آجری و گچی به چشم می‌خورد که نیمه‌کاره رها شده و با قفل و زنجیر چفت شده‌اند. بعدها از زبان دستیار مدیرکل کمیته امداد استان کرمان که میزبان ما در این سفر است می‌شنویم که این اتاق‌ها در راستای اجرای طرح کپرزدایی در استان کرمان ساخته شده است؛ طرحی که به رغم ضروری بودن اما گفته سرپرست سابق کمیته امداد کرمان از ابتدا اشتباه بوده و بسیاری از مردم کرمان همچنان ساکن کپر هستند و بسیاری از ساکنان خانه‌ها هم در پرداخت اقساط ماهیانه خانه‌شان درمانده‌اند.
تمام ساکنان روستای مامانک (ماه‌هانگ) خلاصه شده در خانواده قاسم به علاوه پدر و مادرش که به دلیل فقر و نداری از یک سو و نبود آب و عدم رعایت مسائل بهداشتی از سوی دیگر هر دو نابینا شده‌اند. مادرشوهر فاطمه که خاله‌اش نیز هست تا صدایمان را می‌شنود از کپر بیرون می‌آید.لهجه غلیظ او نیز کم از فاطمه ندارد. در میان حرف‌هایش تنها بدبختیم، نداریم، کورم و... را متوجه می‌شوم.
تمام هزینه خانواده از طریق پول یارانه تامین می‌شود که آن هم بیشتر هزینه ایاب و ذهاب به قلعه‌گنج و دکتر می‌شود. قاسم هم هرازگاهی گوسفندان انگشت شمار دیگران را نگه می‌دارد و در ازای هر پنج بره‌ای که به دنیا می‌آید و در طول یک سال زنده می‌ماند یکی به عنوان دستمزد عایدش می‌شود که آن هم به دلیل خشکسالی و عدم توانایی تهیه علوفه قبل از تلف شدن وعده دو یا سه روز کل اهالی روستا می‌شود و این بزم چند روزه و به یاد ماندنی هر 6 ماه برای خانواده فاطمه و قاسم پیش می‌آید در غیر این صورت نان و عدس اعیانی ترین غذای خانواده است. پسر در آغوش فاطمه که حکم ته‌تغاری و سوگلی خانواده را دارد بی‌تابی می‌کند. فاطمه می‌گوید شیر ندارد و هروقت شوهرش به قلعه گنج‌ برود شیر می‌خرد درغیر این صورت هرچیز که سایر خانواده بخورد سوگلی خانواده هم می‌خورد. گویی اینجا تفاوتی بین سایر فرزندان و سوگلی 
وجود ندارد. 
مسیر سنگلاخی روستا را مجدد باز می‌گردیم و راهی روستای بعدی می‌شویم که ساکنانش حال و روز بهتری از ساکنان مامانک ندارند. آثار خشکسالی 15 ساله کرمان روی نخل‌های آرمیده روی خاک به خوبی پیداست. زمین‌ها‌ی کشاورزی چنان خشک شده‌اند که انگار نه انگار روزی روزگاری کشاورزی در آنها رونق داشته، رودخانه‌های فصلی 15 سال است آب به روی خود ندیده‌اند و...
**
جای خالی لبخند
در طول مسیر از مقابل اتاقی که تابلو خانه بهداشت مقابلش حک شده عبور می‌کنیم که درش شش قفله شده است. روستای ناهوگان مقصد بعدی ماست که درآن هم فقر و محرومیت تنها ویژگی بارز است. با این تفاوت که در مقایسه با روستای مامانک هم تعداد کپرهای آن بیشتر است هم جمعیتش. به محض ورود به روستا کودکان قد و نیم‌قد نخستین میزبانان‌مان هستند؛ میزبان‌هایی که هیچ‌کدام خنده به لب ندارند و گردی از غم صورتشان را پوشانده. تلاش‌ برای برقراری ارتباط با کودکان بی‌نتیجه می‌ماند. دست روی صورتشان می‌کشم مثل چوب خشک و از شدت چرک و کثیفی سیاه شده، موهایشان وز کرده و دست‌هایشان کبره بسته. سرجایشان میخکوب شده‌ و تکان نمی‌خورند. جای خالی صدای بازی و داد و فریاد بچه‌ها سکوت ظهرگاهی روستا را غمبار کرده است.گویی هیچ کودکی در آن حوالی حضور ندارد. گاه و بی‌گاه صدای گریه طفلی از داخل یک کپر سکوت سنگین را می‌شکند.برای شکستن سکوت دختران و پسران قد و نیم قد که هیچ اثری از نشاط و انرژی در چهره‌شان نیست تصمیم می‌گیریم با آنها سلفی بیندازیم. اصرار عکاس برای عوض کردن جو و آوردن خنده بر لبان کودکان بی‌نتیجه می‌ماند و من مطمئن می‌شوم خنده در این روستا سال‌های سال است زیر خاک فقر دفن و از اذهان اهالی پاک شده است. 
به گمانم اهالی روستای ناهوگان کمی و فقط کمی خوشبخت‌ترند چون بالای تپه‌ای در آن حوالی یک اتاق کوچک در حکم دستشویی قرار دارد. از تپه بالا می‌روم تا آبی به دست و صورتم بزنم اما وقتی دستشویی بدون آب و حتی شیرآب را می‌بینم دلیلی برای خوشبخت‌تر بودن پیدا نمی‌کنم. به میان کپرها باز می‌گردم. اینجا هم آثار طرح کپرزدایی به خوبی پیداست؛ چند ساختمان آجری نیمه‌کاره و یکی دو ساختمان آجری تکمیل شده که نه پرده‌ای از پنجره‌هایشان آویزان است نه نوری به چشم می‌خورد تا از وجود ساکنانش خبر دهد. در میان کپرها نیز یک بشکه آهنی غُر شده آب قرار دارد. با دیدن آب زردرنگ جاری شده از شیر آن تشنگی را بر نوشیدن چنین آبی ترجیح می‌دهم. آثار نبود حداقل بهداشت در روستا را می‌توان در زندگی مسالمت‌آمیز حشرات و مگس روی سر و صورت کودکان به خوبی مشاهده کرد. 
**استحمام در رودخانه
تقریبا همه اهالی روستا به استقبالمان می‌آیند. به سراغ دختر نوجوان و تکیده‌ای می‌روم که لباس محلی خوشرنگی به تن دارد و ته لبخندی کنج لبش نشسته است. نازی 18 ساله به تازگی ازدواج کرده و انگشتر زنگ زده و یکی در میان نگین‌دارش را نشانم می‌دهد و می‌گوید همسرش توانایی به خانه بخت بردنش را ندارد. به اینجا که می‌رسد از ته دل آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: ما اینجا خیلی بدختیم، آب خوردن نداریم، حمام و سرویس بهداشتی هم نداریم. برای حموم ناچاریم بریم پایین روستا تو رودخونه با آب سرد حموم کنیم.وضع جاده رو هم که خودتون دیدین. همه پول یارانه‌مون خرج دوا و درمون مادرم میشه... می‌پرسم برای ناهار چه دارند و وقتی می‌شنوم برای شام دیشبشان چند گوجه فرنگی و نان خورده‌اند و ناهار ناچارند نان خشک سق بزنند از سوالم پشیمان می‌شوم.
**
میراث پدران روستا برای فرزندان
در روستای ناهوگان گویی زنان وضعیت بهتری در مقایسه با مردان دارند، چرا که با حصیربافی و فروش آن در قبال یک کیلو گوجه و گندم و... تا حدی خرج زندگی را درمی‌آورند هم اینکه بیشترشان شناسنامه دارند حال آنکه بیشتر مردان روستا با وجود داشتن پنج، شش فرزند شناسنامه و هویت ندارند و این بی‌هویتی تنها و تلخ‌ترین میراث آنها برای فرزندانشان است که فرزندان را هم از نعمت درس خواندن محروم کرده هم از نعمت دریافت یارانه! تنها شغل مردان روستا هم چیلک‌بافی(نوعی طناب که از برگ‌های درخت نخل درست می‌شود) است. به دلیل شدت فقر چند همسری در این روستا موضوع عجیبی نیست و زنان ناهوگان ترسی از هوو ندارند وقتی سهم هردو فقر و نداری به اندازه مساوی است. 
کودکانی هم که شانس یارشان بوده و شناسنامه دارند و می‌توانند درس بخوانند اما اگر وضع مالی خانواده کفاف ندهد فقط تا پایان دبستان و اگر باز هم پیشانی‌شان بلند باشد و بتوانند برای رفتن به دوره اول و دوم متوسطه تا قلعه گنج و کهنوج بروند سهمشان از مدرسه ساختمانی کهنه و نمور با میز و صندلی‌های درب و داغان و بدون بخاری و سرویس بهداشتی و آب آشامیدنی است.
تنها نکته مثبت و امیدوارکننده اهالی این روستا و سایر روستاهای دورافتاده کرمان کم بودن تعداد معتادان در میان اهالی آنجاست؛ چون نه پولی برای خرید مواد وجود دارد نه ساقی‌ای که حاضر باشد این همه سختی مسافت را به جان بخرد و مواد را به روستا برساند، نه توانی برای رفتن به شهر و خرید مواد.
دختری با لباس محلی نظرم را جلب می‌کند. به شدت کم سن و سال نشان می‌دهد اما شکم برآمده‌‌اش می‌گوید برای خود خانومی شده... می‌گوید پا به ماه است و حال و روز خوشی ندارد. درد امانش را بریده اما پولی بابت رفتن به سونوگرافی ندارد. تنها کاری که از دستش برآمده انداختن یک گردنبد طلسم بازکنی است تا از دختر پا به ماهش محافظت کند.
به یاد مسیر روستا و درد ناشی از تکان‌های شدید در طول راه می‌افتم و دست روی شکم دخترک بی‌نوا می‌گذارم. زن بیچاره با شروع شدن درد زایمانش چگونه می‌تواند این مسیر را طاقت بیاورد!
به قول رئیس شورای شهرستان قلعه گنج پستی و بلندی مسیر روستا وضع حمل زنان را با مخاطراتی همراه می‌کند که در نهایت یا هم مادر و هم نوزاد جان خود را از دست می‌دهند یا تنها یک نفر شانس زنده ماندن دارد. به گفته کامرانی 11 سال است که قرار شده 29 کیلومتر مسیر سنگلاخی را جاده بسازند اما در جاهایی از مسیر، آنقدر آن را باریک ساخته‌اند که به جاده مرگ می‌ماند و مابقی مسیر هم نیمه کاره رها شده است؛ هرچند ما در طول مسیر اثری از همان جاده باریک هم نمی‌بینیم تا دلمان خوش باشد مسئولان وضعیت بغرنج مسیر روستا را می‌دانند فقط طبق معمول یا بودجه لازم را ندارند یا نمی‌دانند چگونه آسفالت بکشند! گشت و گذار در روستای ناهوگان تمام می‌شود. جز غوغای فقر خاطره‌ای از روستا در ذهنمان نقش نمی‌بندد.
**هجوم بیماری‌های زنان و پوستی
راهی روستای مرکزی بخش راین‌قلعه، روستای نمگاز می‌شویم. مرکز دهستان بودن این دلخوشی را می‌دهد که شرایط آنجا به اندازه یک اپسیلون هم که شده بهتر از دو روستای قبل باشد. به راین قلعه که می‌رسیم تنها تفاوت آشکار جمعیت و تعداد کپرهای بیشتر آن است. اینجا هم خبری از سرویس بهداشتی و حمام و آب آشامیدنی نیست. اینجا هم گرد غم و فراموشی روی صورت مردم پاشیده شده و ماهیچه‌های صورت‌شان حرکت لبخند را از یاد برده است. مسجد روستا غلغله است. پزشک برای ویزیت مردم آمده و تمام زنان روستا هجوم آورده‌اند. 90 درصدشان به بیماری زنان و پوست دچارند. علت مثل روز روشن است؛ نبود آب سالم. همین که شصتشان خبردار می‌شود قرار است مسئولان کمیته امداد استان به همراه خبرنگاران برای بازدید به روستایشان بیایند کاغذ کاغذ، نامه به دستمان می‌دهند و چنان برای رساندن نامه‌هایشان به ما بی‌تابند که گویی به محض رسیدن نامه‌هایشان به دست مسئولان گره کور مشکلاتشان باز می‌شود! چند نامه را شانسی باز می‌کنم؛ نامه برخی مفید و مختصر است و با یک جمله سر و ته قضیه را هم آورده‌اند. در بیشتر نامه‌های کوتاه که گویای شدت فقر هستند نوشته شده «درخواست هرگونه کمک را داریم». اما برخی نامه‌ها طول و تفسیر دارند. برخی‌شان تک‌تک مشکلاتشان را شرح داده‌اند و برخی گویی نامه به مسئولان را با شرح‌حال نویسی و انشا اشتباه گرفته‌اند. خط و سبک نوشتاری اکثر نامه‌ها شبیه هم است. عجیب هم نیست وقتی بی‌سوادی در روستا غوغا می‌کند بار نوشتن همه نامه‌ها روی دوش باسوادان انگشت‌شمار روستا می‌افتد. در عرض چند دقیقه کیسه پر از نامه می‌شود. تعداد زیاد نامه‌ها روی قلبم سنگینی می‌کند و وقتی به یاد می‌آورم هیچ کدام از این نامه‌ها قرار نیست خوانده شوند در مقابل نگاه‌های امیدوار زنان و کودکان روستا شرم‌زده می‌شوم.
پیر و جوان دورمان حلقه زده‌اند و هرکدام بعد از تحویل دادن نامه‌شان با لهجه محلی این بار محتویات نامه شان را شفاهی بازگو می‌کنند؛ یکی از اقساط سنگین خانه‌ 12 متری‌اش می‌نالد که بنیاد مسکن ساخته اما چون پدر پیرش توانایی پرداخت آن را ندارد هر روز زنگ می‌زنند و تهدید می‌کنند یارانه‌شان را قطع می‌کنند، دیگری از کودک مبتلا به تالاسمی‌اش می‌گوید که حتی پولی بابت رفت و آمد به دکتر را هم ندارد، خانم جوان و بیوه‌ای هم التماس می‌کند به داد 
4 فرزندش برسند و... نبود دستشویی، حمام، جاده و آب آشامیدنی هم بلااستثنا جزء درخواست همه اهالی است.
چرخی در روستا تفاوت‌های بیشتر نمگاز را با دو روستای قبلی بیشتر نشان می‌دهد؛ مدرسه، مسجد، خانه بهداشت و... در کنار یکی دو کپر که بر خلاف کپرهای دو روستای قبلی از مصالح در ساخت آنها استفاده شده، یک بشقاب ماهواره خودنمایی می‌کند. به خیالم این بشقاب نتیجه بارز تهاجم فرهنگی و نفوذ غرب به آن روستای دورافتاده و خفته در فقر است اما دختری که همراه است و اصرار دارد سری به کپرش بزنم می‌گوید امواج رادیو و تلویزیون روستایشان را پوشش نمی‌دهد و اهالی که کمی دستشان بیشتر به دهنشان می‌رسد از ماهواره استفاده می‌کنند. تکلیف خانواده‌های فقیرتر هم مشخص است.
**مدرسه؛ بی بخاری، بی‌آب 
بدون سرویس بهداشتی
وارد مدرسه روستا می‌شوم؛ ساختمانی مستطیل شکل و فرسوده اما همان سقف نمدار و رنگ و رورفته‌شان می‌ارزد به صد مدرسه کپری که به یک باد بند هستند. دانش‌آموزان مدرسه روستای مارز حتی از نعمت بخاری‌ نفتی هم محروم‌اند، از سرویس بهداشتی و آبخوری هم خبری نیست. با این شرایط اما مدرسه حدود 
150 دانش‌آموز دارد. بی شک اگر من جای آنها بودم ترک‌تحصیل را به درس خواندن در آن شرایط 
ترجیح می‌دادم.
به اصرار چند خانم سری به کپرهایشان می‌زنم تا نداری و فقرشان را به من ثابت کنند. با دیدن یک یخچال زهوار دررفته در کپر پیرزنی به بهتر بودن شرایط اهالی نمگاز در مقایسه با اهالی ناهوگان و مامانم امیدوار می‌شوم اما وقتی چشمم به محتویات داخل یخچال می‌افتد که تنها خوردنی موجود در آن، قوطی حلبی رب است به این نتیجه می‌رسم تجمل‌گرایی برخی زنان روستا پای یخچال‌های پر از خالی را به کپرهایشان باز کرده است! 
کم‌کم هوا رو به تاریکی می‌گذارد و همچنان اهالی جامانده از قافله با عجله و دوان دوان نامه‌ها‌یشان را به دستمان می‌سپارند. روستا با وجود برخورداری از نعمت برق اما تاریک تاریک است. 
برخلاف روستاهای دیگر که شروع شب با پارس‌کردن‌ سگ‌ها و زوزه‌ گرگ‌ها هولناک می‌شود اینجا خبری از حیوان نیست. بی شک حیوانات یارای زندگی در این برهوت خشک و بی‌آب و علف را ندارند. به سمت قلعه‌گنج به راه می‌افتیم. تاریکی مطلق همراه با تکان‌های شدید و ترس از گم شدن در آن نقطه بی‌نام و نشان و سنگینی بار نامه‌هایی که هیچ‌گاه قرار نیست به دست مسئولی برسند حال بدمان از دیدن آن همه فقر و فلاکت را بدتر و بدتر می‌کند. 
دست در کیسه نامه‌‌ها می‌کنم و خود را جای مسئولان مربوطه می‌گذارم و شروع به خواندن نامه‌ها می‌کنم تا حداقل نامه‌ها خوانده نشده روانه سطل‌های زباله نشوند:  
«پیرزنی پیر و ناتوان هستم همسرم فوت کرده است و یارانه ام را قطع کرده‌اند... همه زندگیم غم و بدبختیه. کمیته امداد برایم خانه‌ای ساخته اما هیچ چیزی برای گرم کردنم ندارم... التماس می‌کنم...»
«... یک سال است ازدواج کرده‌ام وسایل خانه ندارم...باردارم و هیچ پولی برای رفتن به دکتر ندارم...به این بنده حقیر کمک کنید...»
«... 5 بچه دارم و یکی‌شان بیمار است. پول ندارم او را به دکتر ببرم... از شما خواهش می‌کنم...»
و....
-------------------------------------
آثار نبود حداقل بهداشت در روستا را می‌توان در زندگی مسالمت‌آمیز حشرات و مگس روی سر و صورت کودکان به خوبی مشاهده کرد
----------------------------------
بیشتر مردان روستا با وجود داشتن پنج، شش فرزند شناسنامه و هویت ندارند و این بی‌هویتی تنها و تلخ‌ترین میراث آنها برای فرزندانشان است که فرزندان را هم از نعمت درس خواندن محروم کرده هم از نعمت دریافت یارانه
-------------------------------
گویی اینجا زمان از حرکت ایستاده! حال آنکه در انتهای این جاده صعب‌العبور و سخت، کودکان و زنان و مردانی در حال زندگی کردن‌‌اند؛ هرچند نام آنچه درانتهای جاده در جریان است صرفا نفسی است که در اوج فقر و فلاکت می‌آید و می‌رود
-----------------------------
به قول رئیس شورای شهرستان 
قلعه گنج، پستی و بلندی مسیر روستا وضع حمل زنان را با مخاطراتی همراه می‌کند که در نهایت یا هم مادر و هم نوزاد جان خود را از دست می‌دهند یا تنها یک نفر شانس زنده ماندن دارد
-----------------------------
همین که شصتشان خبردار می‌شود قرار است مسئولان کمیته امداد استان به همراه خبرنگاران برای بازدید به روستایشان بیایند کاغذ کاغذ، نامه به دستمان می‌دهند و چنان برای رساندن نامه‌هایشان به ما بی‌تابند که گویی به محض رسیدن نامه‌هایشان به دست مسئولان گره کور مشکلاتشان باز می‌شود
------------------------------
در توصیف وضعیت فقر در شهرستان قلعه گنج کرمان همین قدر کافی است که بدانیم از میان جمعیت 75هزارنفری‌اش، 10 هزار و 500 نفر مددجوی کمیته امداد هستند و این تنها آمار خانواده‌های سالمند و بی‌سرپرستی است که شرایط پذیرش از سوی کمیته امداد را دارند حال آنکه خانواده‌ها‌ی بسیاری دراین شهرستان وجود دارند که با وجود شدت فقر بالا اما به دلیل داشتن سرپرست از هیچ حمایتی بهره‌مند نمی‌شوند
----------------------------
در میان کپرها دو سه اتاق آجری و گچی به چشم می‌خورد که نیمه‌کاره رها شده و با قفل و زنجیر چفت شده‌اند. بعدها از زبان دستیار مدیرکل کمیته امداد استان کرمان که میزبان ما در این سفر است می‌شنویم که این اتاق‌ها در راستای اجرای طرح کپرزدایی در استان کرمان ساخته شده است؛ طرحی که به رغم ضروری بودن اما به گفته سرپرست سابق کمیته امداد کرمان از ابتدا اشتباه بوده
انتهاى پیام/



پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید